جستجوی همکاران

مقالات تخصصی

یادداشت هایی پیرامون یک بیمار مبتلا به روان رنجوری وسواس

 

 

به کوشش:

 

لیلی عمرانی

حمید حامدمقدم چرمی

 

 

·        مقدمه

     در این گزارش دکتر زیگموند فروید سرگذشت زندگی یک بیمار وسواسی را مطرح می کند.این درمان حدود یک سال به طول انجامید و در نهایت منجربه بازگشت سلامت بیمار و رفع منع های درونی اش گردید. فروید همراه با معرفی این بیمار و همچنین با درنظر گرفتن سایر بیمارانی که قبلا آنها را روانکاوی کرده نکاتی را درباره روند ایجاد و ساز و کار روانی فرایندهای وسواسی بیان می کند.[۱]

·        شرح حال بیمار (Ratman)

     بیمار، مرد جوانی دارای تحصیلات دانشگاهی می باشد او از زمان کودکی اش از وسواس در رنج بوده اما در ۴سال اخیر بر شدت وسواسش افزوده شده است .تصویر اصلی بیماری اش ، ترس از وقوع حادثه ای برای دو تن از عزیزانش ( پدر و زن مورد علاقه اش ) بعلاوه وی از انگیزه هایی اجباری از قبیل انگیزه بریدن گلویش با تیغ و منع هایی که گاه مربوط به امور کاملا عادی و بی معنی بودند صحبت به میان می آورد.وی به درمانهای گوناگون متوسل شده بود ولی به جز یک دوره آب درمانی در یک آسایشگاه از بقیه سودی نبرده بود.این آخری را نیز به این دلیل ثمربخش می دانست که به واسطه آشنایی با کسی در آنجا مقاربتهای جنسی منظمی را تجربه کرده بود اما در اینجا وی چنین فرصتی را بدست نیاورده بود و فقط بطور نامنظم و در فواصل زیاد می توانست مقاربت کند.مرد جوان می گفت که کلا زندگی جنسی اش از رشد باز ایستاده است و فقط استمنا بخش کوچکی از آن را  تشکیل می دهد.

·        میل جنسی دوران کودکی

     زندگی جنسی بیمار زمانی که ۴ یا ۵ ساله بوده شروع شده است . او معلم سرخانه ی زیبا و جذابی داشته ،وی چنین به خاطر می آورد که یک روز معلمش با لباس راحتی روی مبل دراز کشیده بود ، او از روی کنجکاوی ازمعلمش خواسته که به زیر دامنش برود ، معلم نیزبا او شرط کرده که اگر به کسی چیزی نگوید اجازه این کار را دارد. بیمار بعد از این واقعه کنجکاوی عذاب آور شدیدی جهت مشاهده بدن زنانه بدست می آورد.اوهمینطور وقتی ۶ساله بوده دچار نعوظ می شده و برای شکایت از این حالت نزد مادرش رفته فکر می کرده که ارتباطی بین این حالت ، افکار و کنجکاوی هایش وجود دارد و در عین حال والدینش از افکار وی خبر دارند.

·        ترس بزرگ وسواس

     من[۲]امروز حرفهایم را با واقعه ای که اندکی قبل از آمدنم نزد شما رخ داد آغاز می کنم.این واقعه در ماه آگوست در حین مانورهایی نظامی در ... اتفاق افتاد.یک روز که شروع به قدم رو کردیم در حین استراحتی کوتاه ، عینکم را گم کردم.اگرچه می توانستم به آسانی آن را بیابم،چون نمی خواستم حرکتمان به تاخیر بیفتد از اینکار دست کشیدم . در تلگرافی که برای عینک سازم در وین فرستادم از او خواستم تا عینک دیگری را توسط پست برایم ارسال کند.در حین استراحت من بین دو افسر نشسته بودم که یکی از آنها بنام کاپیتان (Czech) فرد مهمی بود و من نسبت به او نوعی ترسی در خودم احساس می کردم چرا که وی آشکارا عاشق بی رحمی بود.درهمین حین ما وارد گفتگو شدیم و کاپیتان به من گفت که دررابطه با تنبیه ترسناکی که در شرقِ دور انجام می شده مطالبی خوانده است.

 او[۳]چنین توضیح داد : آنها مجرم را محکم نگه میداشتند و کوزه ای روی نشیمنگاهش قرار می دادند،تعدادی موش صحرایی در آن بود ... موش ها ... ( بیمارمملو از حالات ترس و مقاومت برخاست ) و راهشان را به درون مقعدش می شکافتند. بیمار در تمامی لحظاتی که داستانش را نقل میکرد چهره اش حالت متموج و عجیبی گرفته بود.من فقط می توانستم آن را به عنوان وحشتی که به میل خودش آن را اتخاذ کرده و خودش از آن ناآگاه بود تعبیر کنم.وی به سختی ادامه داد : « در آن لحظه این فکر در ذهنم جرقه زد که این ماجرا داشت برای شخصی که بسیار مورد علاقه من بود رخ می داد ».بعد از کمی اصرار فهمیدم که شخصی که این اندیشه به او مربوط می شد خانمی بود که بسیار مورد علاقه اش بود.

در ادامه او گفت که وقتی کاپیتان از این تنبیه مخوف سخن می گفت و این افکار به ذهنش خطور می کرد با استفاده از فرمول های معمولش(یک « ولی »همراه با افکار،و عبارت«هر آنچه می خواهید فکر کنید »)در دفع « هر دوی آنها » موفق شد.عبارت هردو مرا متحیر ساخت زیرا تا اینجا فقط از یک فکر[۴] سخن شنیده بودم.

بنابراین او اکنون مجبور بود به ظهور فکر دیگری همزمان با آن یکی اعتراف کند یعنی فکر تنبیه مشابه اعمال شده به روی پدرش . نظر به اینکه پدرش سالها قبل مرده بود،.این ترس وسواس آمیز حتی از اولی نیز بی معنی تر و مهمل تر به نظر می رسید و از این رو درصدد برآمده بود تا دیگر از اعتراف تبری جوید.وی در ادامه گفت که همان شب کاپیتان بسته ای به او داد که با پست رسیده بود و گفت که ستوان الف هزینه آن را به جای او پرداخت کرده و او باید با وی حساب کند.بسته حاوی همان عینکی بود که او درباره آن تلگراف  زده بود ولی در آن لحظه این فکر حاوی جریمه در ذهنش خطور کرد که نباید آن پول را بپردازد وگرنه آن حادثه رخ می دهد (یعنی توهم مربوط به موش ها در خصوص پدرش و آن خانم صورت تحقق به خود می گیرد ) و بلافاصله بر طبق روشی که وی با آنها آشنا بود برای مقابله با این جریمه فرمانی درقالب یک نذر و تعهد در ذهنش پدید آمد : « تو باید۳٫۸۰ کرون را به ستوان الف بپردازی » او این کلمات را تقریبا با صدایی نیمه بلند برای خودش گفت.

دو روز بعد مانورها به پایان رسید.وی تمامی وقت اضافه اش را در تلاش جهت پرداخت قرضش به ستوان الف بود ولی مشکلاتی با ماهیتی ظاهرا خارجی[۵] مانع از این کار میشد. نخست وی کوشیده بود تا از طریق افسر دیگری که داشت به اداره پست می رفت آن را بپردازد ولی وقتی که این افسر پول را به او باز گرداند و گفت که وی ستوان الف را در آنجا ملاقات نکرده ، بسیار آسوده خاطر شد،زیرا این طریق اجرای نذر وی را ارضا نکرده بود چون با این عبارت که « تو باید پول را به ستوان الف بپردازی » مطابقت نداشت.سرانجام وی ستوان الف را ملاقات کرد ولی وی از قبول پول سرباز زد و گفت که پولی به جای او نپرداخته و با پست کاری نداشته ، زیرا این کار شغل فرد دیگری است که نام او ستوان ب است .این قضیه بیمار مرا بسیار گیج کرد زیرا معنی آن این بود که انگار وی نمی تواند از عهده ادای نذرش بر آید زیرا این نذر بر صغری و کبری کاذبی بنا نهاده شده بود.او برای خلاصی از این شکل راه حل عجیبی اندیشید یعنی اینکه وی باید همراه با هر دو ستوان به اداره پست برود.

ستوان الف باید ۳٫۸۰ کرون را در آنجا به خانم جوان متصدی قسمت بدهد.آن خانم این پول را به ستوان ب بدهد و سپس خود او ۳٫۸۰ کرون را به ستوان الف بدهد. درست بر طبق جمله بندی نذرش. در خاتمه جلسه دوم بیمار چنان رفتار می کرد که گویی کاملا گیج و منگ شده ولی مکررا مرا کاپیتان خطاب می کرد.شاید به این دلیل که ابتدای جلسه به وی گفته بودم که خود من ، برخلاف آن کاپیتان کذایی ، علاقه ای به بی رحمی ندارم و نمی خواهم بی خود و بی جهت آزارش دهم. تنها آگاهی دیگری که در اثنای این جلسه از او بدست آوردم این بود که از همان ابتدا وی از این می ترسید که برای افراد مورد علاقه اش حادثه ای رخ بدهد.

·        آشنایی با کیفیت درمان

     بیمار به تفصیل آخرین داستان بیماری پدرش را که نه سال قبل بر اثر آمفزیم درگذشته بود را برایم باز گفت که یک شب با این فکر که حالِ پدرش احتمالا منجر به حمله تنگی نفس خواهد شد از دکتر پرسید که در چه زمانی خطر بیش از اندازه خواهد بود،دکتر پاسخ داد پس فردا شب. وی هرگز فکر نمی کرد که پدرش تا آن زمان زنده نماند اما درساعت یازده و نیم زمانی که درحال استراحت بود یکی از دوستان پزشکش به وی اطلاع داد که پدرش فوت کرده است.حال او خود را سرزنش کرده بود که چرا لحظه مرگ پدر حضور نداشته و زمانی این سرزنش شدیدتر شد که پرستار به وی گفت پدرش نام او را به جای پرستارش صدا می کرده است.

مدت زیادی گذشت تا اینکه وی واقعیت مرگ پدرش را درک کرد.اغلب وقتی لطیفه جالبی می شنید با خود می گفت « باید این را برای پدر تعریف کنم» تصوراتش نیز مملوء از فکر پدرش بود طوری که وقتی به در منزل ضربه ای می خورد با خود فکر می کرد پدر دارد به اینجا می آید و وقتی به درون اتاق می رفت انتظار داشت پدرش راببیند و اگرچه هرگز فراموش نمی کرد که پدرش مرده ، توقع دیدن مناظر هاله مانندی از این قبیل هیچگونه ترسی برای او پدید نمی آورد،بالعکس ، شدیدا میل به دیدن آنها داشت.

در جلسات بعد وی از این صحبت کرد که برای دومین بار حدود ۶ ماه قبل از مرگ پدرش به ذهنش رسیده بود که  در آن موقع وی در آتش عشق زن مورد علاقه اش می سوخت ولی به علت موانع مالی نمی توانست فکر ازدواج با او به سرش راه دهد سپس این فکر به نظرش رسیده بود که مرگ پدرش می توانست او را آنقدر توانگر سازد که با محبوبش ازدواج کند.برای حمایت از خود در مقابل این فکر شیطانی تا بدانجا پیش رفت که حتی آرزو کرد پدرش پس از مرگ برای او هیچ چیزی باقی نگذارد بطوریکه وی دیگر نتواند از بابت فقدان و مرگ وحشتناکش جبران و پاداشی داشته باشد.همین فکر البته در قالبی ملایم تر برای سومین بار در روز قبل از مرگ پدرش بخاطرش رسید.وی در آن موقع فکرکرده بود اکنون شاید آنچه را که بیشتر از همه دوست دارم، دارم از دست می دهم و سپس فکر متناقضش پیش آمده بود که نه شخص دیگری هم وجود دارد که مرگش برای تو دردناکتر است و این افکار بسیار او را متعجب می ساخت زیرا مرگ پدرش هرگز برایش مطلوب نبوده بلکه فقط موجب ترسش بوده است.

بعد از ادای توام با فشار این عبارات مصلحت دیدم که به او بگویم که طبق فرضیه روانکاری هر ترس مجهولی با آرزوی قدیمی تری که اکنون واپس زده شده است مطابقت دارد...وی تعجب می کرد که چگونه میتوانسته چنین آرزویی داشته باشد.باتوجه به اینکه پدرش را بیش از هرکس دیگری در دنیا دوست می داشت به هر شکلی حاضر بود برای اینکه زندگی پدرش را حفظ کند از تمامی خوشی هایش بگذرد،من در جواب گفتم که دقیقا عشق شدیدی همچون علاقه اوست که شرط لازم برای وقوع تنفری واپس زده است .

·        برخی افکار وسواسی و توجیه آنها

     با شناختی که داریم افکار وسواسی ظاهرشان به گونه ایست که گویی یا بدون انگیزه اند یا بدون معنی ، عینا همانند رویای زمان خواب.مسئله اول اینست که چگونه به آنها معنی و جایگاهی در زندگی روانی فرد ببخشیم تا قابل درک و حتی آشکار گردند.مسئله تعبیر این افکار ممکن است به نظر حل نشدنی بیایند ولی هرگز نباید بگذاریم که با این خیال باطل گمراه شویم.نامعقول ترین و عجیب ترین افکار وسواسی قابل توجیه است مشروط بر اینکه بطور عمیق بررسی شوند.حل مسئله با آوردن افکار وسواسی به درون رابطه ای صحیح با تجارب زندگی بیمار امکانپذیر است یعنی با تحقیق در اینکه چه هنگام فکری وسواسی نخستین بار ظاهر گردیده و تحت تاثیر کدام مقتضیات بیرونی مستعد رجعت است. بنابراین درصورت کشف روابط بین فکری وسواسی و تجارب بیمار ، هیچ مشکلی در فهم هرچیز دیگری که ممکن است گیج کننده باشد یا در ساختار آسیب شناسانه مورد بررسی ما در خور دانستن باشد ، نخواهیم داشت.( یعنی فهم معنی این فکر ، مکانیزم منشا آن و اشتقاقش از انگیزه های مقدم تر بیمار)

·        عقده پدر و حل فکر موش صحرایی

     از عامل تسریع کننده ناخوشی بیمار در سال های جوانی ردپایی وجود داشت که تا زمان کودکی اش امتداد می یافت.وی خود را در وضعیتی مشابه با وضعیت پدرش در قبل ازدواج یافته بود و لذا می توانست خویشتن را با پدرش همانندسازی کند.کشمکش واقع در ریشه بیماری اش اساسا نذاعی بین نفوذ مستمر امیال پدرش و خواسته های درونی خودش بود.این کشمکش در طول درمان مشخص شد که مربوط به دوران کودکی اش بوده است.

پدر او قبل از ازدواجش درجه دار ارتش بود و خصوصیاتی چون اجرای شیوه های نظامی در کار و همینطورمیل شدیدی به رک گویی داشت.درعین حال دارای کمی شوخ طبعی و رفتاری دوستانه نسبت به هم دوره ای ها و زیردستانش بود و گاهی هم بچه های کوچک و شیطانش را به شدیدترین نحوه تنبیه می کرد.اما وقتی فرزندانش بزرگ شدند او به جای اینکه شخصی ترسناک برای فرزندانش جلوه کند شکست ها و نابسامانی های زندگی اش را با خوش طبعی با آنان در میان می گذاشت بنابراین وقتی پسرش می گفت که آنها باهم مثل بهترین دوستان زندگی می کردند اغراق نکرده بود.بجز درمورد همان موردی  که خود وی به آن اشاره کرده بود و بدون شک در پیوند با همان نکته است که افکار خود را در عبارات و تصورات وسواسی زمان کودکی جلوه گر ساخته بودند و فقط در همین نسبت او می توانست خواستار مرگ پدرش شده باشد تا با اینکار حس همدردی دخترک کوچک را برانگیزد و رفتارش را با خودش دوستانه تر سازد.

تردیدی وجود ندارد که پدر بصورت مانعی در زندگی عشقی زودرس پسرش متجلی شده بود. بعد از مرگ پدر، بیمار نخستین بار احساس لذت مقاربت را تجربه کرد و بدین ترتیب این فکر به ذهنش آمد که این خیلی عالی است،آنقدر که آدم می تواند به خاطر آن «پدرش را بکشد» این در آن واحد بازتاب و روشن شدن یا توضیح افکار وسواسی زمان کودکی اش بود.

اگر به تاریخچه جنبه خودارضاییِ فعالیت های جنسی بیماران بنگریم ،تمامی بیماران متفق القول اند که استمنا در دوران بلوغ ریشه تمام مشکلاتشان است اما این فکر کاملا صحیح نیست.استمنا دوره بلوغ در حقیقت احیای استمنای زمان کودکی است.معمولا استمنای کودکی بین ۳تا ۵ سالگی به اوج خود   می رسد و این وضعیت واضح ترین تجلی مزاج جنسی طفل است که علت روان رنجوری ها در سنین بالاتر را باید در آن جستجو کرد. اثرات مخرب استمنا فقط به مقدار کمی درون زاست.این واقعیت که بسیاری از مردم می توانند استمنا را روا بدارند بدون اینکه آسیبی ببینند ،دلالت بر آن دارد که مزاج جنسی و خط سیر رشد زندگی جنسی آنها چنان بوده که آنان را مجاز می گرداند تا عمل جنسی را در محدوده هایی که بنا بر فرهنگ رایج، قابل پذیرش است انجام دهند.

رفتار کنونی بیمار ما در خصوص استمنا جالب بود.وی در حین بلوغ اینکار را انجام نداده بود و طبق مجموعه ای از عقاید انتظار می رفت از روان رنجوری برکنار باشد.از طرف دیگر در بیست و یک سالگی ، اندکی بعد از مرگ پدرش انگیزه ای جهت فعالیت های استمنایی بر وی غالب آمد.هرگاه به چنین ارضایی تن می داد از خودش خجالت می کشید و سوگند می خورد که از این عادت زشت دست بردارد.وی به من گفت از آن پس فقط وقتی که لحظات بسیار خوبی داشت و یا مطلب زیبایی می خواند به استمنا تحریک می شد.او همینطورامور را طوری ترتیب می داد که زمان کارش حتی المقدور دیرترین ساعات شب باشد.بین ساعت دوازده نیمه شب و یک بامداد کارش را متوقف می کرد و در آپارتمان را می گشود چنانکه گویی پدرش در خارج از در ایستاده است سپس دوباره به درون راهرو باز می گشت ، آلت تناسلی اش را در می آورد و در آینه به آن نگاه میکرد.

اگر اینگونه فرض کنیم که وی چنان عمل می کرد تا شاید پدرش را در ساعاتی که ارواح سرگردانند ملاقات کند این روند دیوانه آسا قابل فهم می گردد. ولی غیرممکن بود پدرش از این رفتارمشعوف گردد پس با اینکار می بایست با پدرش به مخالفت برخاسته باشد. اکنون من به جرئت تعبیری را مطرح ساختم مبنی بر اینکه او قبل از۶ سالگی بخاطر ارتکاب جرمی جنسی در خصوص استمنا مقصر دانسته شده و ظاهرا به همین دلیل پدرش او را تنبیه کرده بود.بنا به تصور من این تنبیه نقطه پایانی را بر استمنای وی مقرر ساخته بود ولی از طرف دیگر در پشت سرخود لجاجت و غیظی ریشه کن نشدنی علیه پدرش به جا نهاده بود.

در کمال حیرت از زبان مادرش مطلع شدم که واقعه ای از این نوع رابرایش توصیف می کرد اما او هیچ چیزی بخاطر نمی آورده است.داستان از این قرار بود: وقتی که وی بسیار کوچک بود یک روز شیطنتی از او سر زد و بدین خاطر پدرش او را تنبیه کرد.پسرک به این خاطر دچار خشم زیادی شده و شروع به فحش دادن به پدرش کرده بود اما چون حرف بدی بلد نبود فریاد می زد : « تو لامپی ، تو حوله ای ، تو بشقابی» و از این قبیل.پدرش از فوران خشم پسرش یکه خورده و کتک زدنش را متوقف کرده بود و چنین گفت:این بچه یا مردی بزرگ می شود یا جنایتکاری بزرگ.

بیمار معتقد بود این واقعه تاثیر دائمی بر وی گذاشت و از آن پس وی آدم ترسویی شده بود(باترس از شدت خشم خودش). بعلاوه وی شدیدا از درگیری و ضربت در هراس بود.بیمار بعدا از مادرش درباره این قضیه سوال کرد وی نیز این ماجرا را تایید کرده و افزود در آن زمان وی ۳ یا ۴ سال داشت و بدین دلیل تنبیه شد که فردی (احتمالا پرستارش) را گاز گرفته بود. با ظهور این خاطره عشق بیمار نسبت به پدرش متزلزل و متوجه خشم نهفته اش که از قبولش امتناء می کرد گردید.

اما وی اصرار داشت که خود وی قادر به یادآوردن چنین واقعه ای نیست تا ارزش واقعی بودن آن را انکار کند.اما فقط در امتداد مسیر دردناک ترانسفرنس ها بود که بیمار توانست متقاعد گردد که واقعا رابطه با پدرش متضمن فرض این مکمل ناخودآگاه است .به زودی کار به جایی رسید که وی در خواب ها ، توهمات هنگام بیداری و افکارش زشت ترین دشنام ها را نثار من و خانواده ام می کرد.اگرچه که در حین اعمال ارادی اش هرگز جز احترام از او چیزی ندیدم .او می گفت : چگونه آقای محترمی مثل شما اجازه می دهد که به این طریق مورد اهانت فرد پستی مثل من واقع شود مرا از مطبتان بیرون کنید.وقتی وی اینطوری صحبت می کرد از کاناپه برمی خاست و در اتاق راه می رفت در ابتدا این کار را بعنوان تجلی لطافت احساس خودش توجیه می کرد می گفت نمی تواند درحالیکه راحت لم داده خود را ترغیب به گفتن چنین چیزهای وحشتنتاکی نکند ولی به زودی او توجیه قانع کننده تری یافت.یعنی بخاطر ترس از کتک خوردن از نزدیک بودن به من اجتناب می کرد.اگر روی کاناپه باقی می ماند همچون فردی رفتار می کرد که در حالت ترسی مایوسانه سعی در حفظ خویش از تنبیهات هولناک دارد . وی سرش را در پس دستهایش مخفی می ساخت وبا بازوهایش صورتش را می پوشاند،ناگهان از جا برمیخواست و با شتاب دور می شد.در حالیکه چهره اش لبریز از درد و رنج بود بیمار بخاطر آورد که پدرش طبع تندی داشت و گاهی در هنگام عصبانیت از یاد می برد که در کجا باید خشونتش را متوقف کند. بدین ترتیب کم کم دراین حالت آن اعتقادی را که از دست داده بود دوباره بدست آورد.(خشم به پدرش)

اکنون راه برای حل مسئله موش صحرایی باز شده بود.ظاهرا نخستین مشکلی که بایستی حل شود اینست که چرا آن دو گفته کاپیتان مذکور (داستان موش صحرایی و تقاضایش از بیمار برای پرداخت پول اداره پست به ستوان «الف») باید در وی چنین اثر سختی نهاده و چنین واکنش های بیماری زای شدیدی ایجاد کرده باشد.

فرض به این بود که قضیه حول محور حساسیتی مرکب[۶] دور می زد و این سخنان نقاط حساس بیمار را در ناخودآگاه وی تحریک کرده بود که همین قضیه نیز عینا اثبات گردید.اغلب در خصوص مسائل نظامی بیمار در حالت همانندسازی ناخودآگاه با پدرش قرار می گرفت بطور تصادفی یکی از ماجراهای کوچک پدرش با تقاضای کاپیتان یاد شده عنصری مشترک داشتند.پدرش هنگام درجه داری به مبلغ کمی پول نظارت مسئولانه داشت ولی یک بار تمامی آنرا در قمار باخت بنابراین وی "Spielratte" قمارباز بود. او به خاطر این کار در وضعیت بدی قرار گرفته بود ولی با مساعدت یکی از دوستانش قضیه رفع شد.بعد از اینکه ارتش را ترک گفت و زندگی راحتی را برای خود دست و پا کرد کوشید تا دوستش را پیدا کند و پولش را به او باز گرداند.ولی از عهده پیدا کردنش بر نیامد.بیمار دقیقا نمیدانست که آیا پدرش هرگز در بازپرداخت پول موفق بوده یا نه!خاطره ی این گناه دوران نوجوانیِ پدرش برای او دردناک بود زیرا علی رغم این صور ظاهری ناخودآگاهش لبریز از سرزنش و افکار خصومت آمیز نسبت به شخص پدرش بود. 

جمله کاپیتان (تو باید ۳٫۸۰ کرون را به ستوان الف بپردازی ) همچون اشاره ای به قبض پرداخت نشده پدرش در گوشش طنین انداخت ولی اطلاع از این که خانم جوان در اداره پستِ ناحیه مذکور ، خودش هزینه پاکت پستی را پرداخته بود آن هم با اظهار نظر تعارف آمیزی درباره خود بیمار ، همانندسازی با پدرش را در مسیری کاملا متفاوت ایجاد کرده بود. اما اکنون دختر زیبا(معشوقه اش) رقیبی در اداره ی پست درقالب یک خانم جوان پیدا کرده بود، بنابراین همچون پدرش در ماجرای ازدواجش می بایست درنگ کرده و ببیند که بعد از خاتمه خدمت نظام ، علائقش را به کدامیک از این دو معطوف سازد.

اکنون فورا متوجه می شویم که دو دلی اش نسبت به اینکه آیا باید به وین برود یا به محلی که اداره پست در آنجا بود باز گردد،آنقدرها هم که در ابتدا به نظر می رسید بی معنی نبود چرا که در ذهن خودآگاهش ، جذابیت محل اداره پست با نیاز به دیدن ستوان الف و برآورده ساختن نذرش به کمک وی توجیه می شد.

 در دنیای واقعی آنچه وی را مجذوب می ساخت خانم جوان اداره پست بود و ستوان الف صرفا جانشین خوبی برای وی به شمار می رفت.زیرا وی نیز در همان محل زندگی می کرد و خودش نیز متصدی سرویس پست نظامی بود و وقتی بعدا شنید که نه (ستوان الف) ، بلکه (ستوان ب) آنروز در ماموریت بوده است وی را نیز در دسته بندی افکارش جای داد و بدین ترتیب توانست در هذیانش در خصوص این دو مامور تردیدی را که در خصوص دو دختر مزبور حس می کرد متجلی سازد.

برای روشن شدن تاثیرات ایجاد شده از داستان موشِ صحرایی کاپیتان، باید خط سیر روانکاری را دقیق تر بررسی کنیم.بیمار ابتدا کار خود را با توده ای حجیم از تداعی های فکری آغاز کرد که وهله ی اول روشن کننده اوضاع و احوالی نبود که در آن وسواسش شکل می گرفت.ایده تنبیه با موش های صحرایی،همچون محرکی برای تعدادی از غرایزش عمل کرد و کمیتی از خاطرات را فراخواند.

بنابراین در فاصله کوتاه بین داستان کاپیتان و تقاضایش از بیمار جهت پرداخت پول ، موش صحرایی یک رشته معانی نمادین پیدا کرد و در اثنای دوره ای که متعاقب آن پیش آمد معانی تازه ای بطور مستمر بدان اضافه شد باید اقرار کنم که فقط قادر به گزارش بسیار ناقص از کل قضیه هستم.

آنچه که تنبیه با موش های صحرایی ،بیش از هرچیز دیگری برانگیخت کیفیت تحریک جنسی مقعدی بود که به خاطر تحریک دائمی کرم ها (انگل) در دوران کودکی اش ،سالها فعال باقی مانده بود.این ارتباط را با ابزار واکنش نسبت به کلمه "Ratten" (موش صحرایی) که تداعی کننده "Raten" (اقساط) است ، نشان داد.وی در هذیان های وسواسی اش برای خودش از موش سکه ضرب کرده بود.مثلا وقتی که در پاسخ به سوالی مقدار مزد خودم را در ازای یک ساعت درمان گفتم وی باخودش گفته بود (این را ۶ماه بعد فهمیدم) «این همه اسکناس ، این همه موش» کم کم تمام مسائل مربوط به پول را که برای وی حول محور میراث پدرش تمرکز یافته بود،به این زبان ترجمه کرد.یعنی تمامی افکارش در خصوص آن موضوع  با پیوند لفظی "Raten-Ratten" به درون زندگی وسواسی اش انتقال یافت و تحت فرمان ناخودآگاهیش قرارگرفت. بدین طریق بود که موش صحرایی واجد معنای «پول» گردید.

بیمارهمچنین می دانست که موش ها ناقل بیماری های عفونی خطرناکی هستند،بنابراین وی می توانست از آنها به عنوان نمادهای ترسش از عفونت سیفلیسی استفاده کند در عین حال داستان کاپیتان درباره موش هایی بود که راه خود را به درون مقعد فردی باز می کردند،عینا مثل کرم های بزرگی که در دوران کودکی اش وی را دچار انگل ساخته بودند.از طرفی آلت تناسلی مرد به سادگی قابل قیاس با کرم است بنابراین بار دیگر اهمیت ذَکَری موش ها برتحریک جنسی مقعدی استوار بود شاید خاطر نشان ساختن این نکته بد نباشد که چگونه درک معنای هذیان موش بااین مفهوم تازه در سطحی وسیع امکان پذیر می گردد. مثلا جمله « این همه موش ، این همه اسکناس» می توانست به عنوان توصیفی عالی از یک حرفه ویژه زنانه که به شدت مورد تنفر وی بود به کار آید.

نکته ی دیگراینکه جایگزینی آلت تناسلی مرد به جای موش درداستان کاپیتان منجربه تجسم وضعیت مقاربت از راه مقعدی می شود و این کیفیت در خصوص پدر و زن مورد علاقه اش برای وی منقلب کننده بود چرا که اگر فرض کنیم همین وضعیت در تهدید اجباری که بعد از تقاضای کاپیتان در ذهنش شکل گرفته تجلی یافته بود،بالاجبار به یاد برخی ازنفرین های رایج در نزد اسلاوهای جنوبی می افتیم.به علاوه تمامی این مطالب و نیز مطالبی دیگر در تاروپود گفته های مربوط به موش در پس واژه "heiraten" (ازدواج کردن) از طریق تداعی در هم تنیده شده بود.

 

                                                 نظریه

الف) مشخصات بیمار روان رنجوری وسواس

     در سال ۱۸۹۶من افکار وسواسی را حاصل خود نکوهیدن هایی  تغییر شکل یافته تلقی کردم که از واپس زدگی باززدایی شده و همیشه مرتبط با عمل جنسی ای است که در هنگام کودکی با لذت انجام می گردیده است. همینطور باید در نظر گرفت خاطرات دوباره تحریک شده و خود نکوهیدن های ناشی از آنها هرگز بدون تغییر از نو، در خودآگاهی ظاهر نمی گردند.آنچه به عنوان افکار وسواسی و آثار احساسی و هیجانی خودآگاه می گردد تا آنجا که به زندگی خودآگاه مربوط است جایگزین خاطرات بیماری زا می شوند. دو روش ویژه که اطلاعات واضح تر و مفصل تری از ساختارهای وسواسی به ما می دهند را اینجا معرفی می کنیم :

 نخست آنکه تجربه نشان می دهد که فرمان وسواسی که در زندگی زمان بیداری در قالبی بی سر و ته و تغییرشکل یافته مشاهده می گردد،ممکن است محتوی اصلی اش را در طی رویایی در زمان «خواب» هویدا ساخته باشد.چنین محتوایی در رویای زمان خواب در قالب کلمات ارائه می گردد و بنابراین همچون استثنایی در برابر این قاعده که سخنان زمان خواب مشتق از سخنان زندگی واقعی (هنگام بیداری)است در می آید.

ثانیا : در طی بررسی تحلیلی یک تاریخچه بیماری ، متقاعد می گردیم که اگر هم تعدادی از وسواس ها به دنبال هم قرار گیرند غالبا ( ولو اینکه عبارات آنها یکی نباشد)در نهایت یکی هستند.وسواس مذکور ممکن است نخستین ظهورش با موفقیت به دور انداخته شده باشد ولی در بار دوم در قالبی تغییر شکل یافته و ناشناختنی باز می گردد و آنگاه شاید بتواند در مقابل تلاشی دفاعی بطور موثرتری ایستادگی کند.آن هم دقیقا بخاطر تغییرشکل اش ولی فرم اصلی همان اولی است.

این تغییر شکل آن را مستعد بقا می سازد زیرا ذهن خودآگاه بدین ترتیب محکوم به نفهمیدن آن است عینا چنان که گویی با رویایی هنگام خواب سروکار دارد، چرا که خواب ها نیز محصول مصالحه و تغییرشکل هستند و مفهوم اصلی آنها با افکار زمان بیداری درک نمی گردند.

این بدفهمی از جانب خودآگاه نه تنها در مورد خود افکار وسواسی ، بلکه همچنین در مورد نتایج ثانویه کشمکش دفاعی ، مثلا از قبیل فرمول بندی های دفاعی قابل مشاهده است.در این خصوص دو مثال خوب می توانم بیان کنم.بیمار ما عادت داشت که به عنوان فرمولی دفاعی همراه با اشاراتی مبتنی بر رد و انکار سریعا یک «اما» (aber) بیاورد.یک بار وی به من گفت که این فرمول اخیرا تغییر کرده است.وی دیگر «aber» نمی گوید بلکه به جای آن « abér» را به زبان می راند.وقتی از او خواسته شد که دلیل این کار را بگوید ،اظهار داشت که عدم بیان واضح حرف e دربار نخست مانع از احساس امنیت در مقابل تجاوز چیزغریب و متناقضی می شد که وی به شدت از آن در هراس بود و لذا وی تصمیم گرفته بود که حرف e را با تکیه بیان دارد با این حال این توجیه (یک نمونه عالی از روش مبتلایان به روان رنجوری وسواس ) به وضوح ناکافی بود،حداکثر چیزی که می توانست ادعا کند این بود که اقدامی برای منطقی جلوه دادن آورده است.حقیقت قضیه چنین بود که «aber» با کلمه «Abwehr » {دفاع} به لحاظ تلفظ مشابهت دارد.این واژه را اخیر بیمار در حین بخش های نظریمان در جلسات روانکاوی از من یاد گرفته بود.بنابراین وی بدین طریق استفاده ناموجه و هذیان گونه ای از درمان برای تقویت فرمولی دفاعی خود به عمل آورده بود.

یک بار دیگر او درباره کلمه جادویی اصلی اش که به منزله سلاحی دفاعی در مقابل هر شر و شیطانی بود مطالبی به من گفت. وی آن را از روی حروف اول دعاهایش سرهم کرده و یک آمین (amen) را نیز در خاتمه آن آورده بود.من نمی توانم خود کلمه رابیاورم به دلایلی که بی درنگ مشخص خواهدشد زیرا وقتی که وی آن را به من گفت متوجه شدم که در حقیقت این کلمه جناس قلب اسم خانم مورد علاقه اش بود،نام آن زن حاوی حرف s بود.و وی این را درست قبل از آمین (amen) در خاتمه کلمه قرارداده بود.بنابراین می توانیم بگوییم که وی بدین طریق لفظ «samen» را با زن محبوبش مرتبط ساخته بود.یعنی به بیان بهتر در عالم خیال با فکر او دست به استمنا زده بود ولی خود بیمار هرگز متوجه این رابطه واضح نگردیده بود.نیروهای دفاعی اش اجازه داده بودند که نیروهای واپس زده آنها را دست بیندازند.این درواقع مثال خوبی است برای این قانون که دیر یا زود چیزی که قرار است دفع گردد همیشه راه خود را به درون همان وسیله ای که مجرای دفع آن است می یابد.

در برخی موارد دیگر روان رنجوری وسواس تکنیک دیگری به کار رفته است:تکنیک تغییر شکل از طریق