نقدی روان کاوانه بر فیلم اتاق (ROOM)

نقدی روان کاوانه بر فیلم اتاق (ROOM)

دکتر علی پژوهنده، مشاور و روان درمانگر تحلیلی

 

اتاق، یک فیلم کانادایی-ایرلندی درام مستقل است که توسط لنی آبراهامسون بر اساس کتاب اِما دوناف ساخته و کارگردانی شده است و اولین نمایش آن در فستیوال فیلم تلوراید در ۴ سپتامبر ۲۰۱۵ و سپس به طور محدود در ایالات متحده در ۱۶ اکتبر ۲۰۱۵بوده است. بازیگر نقش اول زن، بری لارسون که خود آنگونه که در دانشنامه ویکی پدیا درباره او می خوانیم در خانه تحصیل کرده و شاید مناسب ترین فرد برای این نقش بوده، جوایز متعددی را برای ایفاء این نقش دریافت کرده است.
اما به نظر می رسد که اتفاقی واقعی، ایده اصلی اتاق را تشکیل می دهد: ماجرا از این قرار بود که در سال ۲۰۰۸ خبری در رسانه ها منتشر شد که مردی اتریشی به نام یوزف فریتزل دختر ۱۹ ساله اش را به مدت ۲۴ سال در زیرزمین خانه اش محبوس کرده و از او صاحب ۶ فرزند شده بود! اِما دوناف از این ماجرای دهشتناک ایده گرفت و رمان «اتاق» را در سال ۲۰۱۲ نوشت که به فارسی توسط آقای علی قانع و انتشارات آموت ترجمه و نشر شده است.
داستان حول دو نفر می گردد همان طور که داستان آفرینش انسان حول این دو نفر است: مادر و کودک. می گویم کودک چون تا پاسی از فیلم معلوم نیست جنسیت کودک چیست و گویا اصلا اهمیتی نیز ندارد. داستان فیلم، داستان ارتباط مادر و کودک است و تولد یک روان از دل روان دیگر و بر پایه نمادسازی دیگری برای او. جوی نیوسام (یا همان بری لارسون)دختری است که فریب یک مرد سایکوتیک را می خورد و به دام او در می افتد و توسط او در یک اتاق کوچک که تمام تجهیزات اولیه را دارد و تنها یک پنجره رو به آسمان بر روی سقف آن مشاهده می شود به مدت ۷سال زندانی می شود. او بارها مورد تجاوز نیک (شان بریجرز) قرار می گیرد و از او صاحب فرزندی می شود که تنها روزنه امید او در دوران اسارتش است. شاید این ماجرای به دام افتادن زن توسط مرد باشد برای تولید مثل و کار. کسی چه می داند؟

سکانس ابتدایی فیلم با یک روز معمولی این مادر و فرزند در نزدیکی ۵سالگی او آغاز می شود. در این سکانس و سکانس های آغازین، هیچ نشانه ای از نارضایتی در مادر و فرزند دیده نمی شود. آنها با انرژی برمی خیزند، ورزش می کنند، جک به تمامی وسایل اتاق صبح بخیر می گوید و به کمک هم صبحانه حاضر می کنند. در این جا، لنی آبراهامسون ،کارگردان فیلم، از نقطه نظر(POV) جک به زندگی این مادر و فرزند نگاه می کند و مخاطب را نیز همچون جک در بی اطلاعی عمیقی نگه می دارد. اگر چه که مخاطب بسیار زودتر از جک از قرائن پی می برد به این که یک جای کار می لنگد زیرا مخاطب برخلاف جک که تنها وسیله ارتباطی اش با دنیای بیرون اطلاعاتی است که از مادر می گیرد و یک تلویزیون که آن هم توسط مادر از جایگاه اعتبار ساقط شده، دارای مجموعه دالهای بسیار وسیع تری است که از رابطه او با دنیای بسیار وسیع تری حکایت دارد. جوی برای محافظت از جک در برابر ژوییسانس سائق، دنیا را تنها در همان اتاق، خلاصه و تنها افراد واقعی را خود او و جک معرفی کرده است و البته نیک پیر که به وسیله جادو می آید. در این جا وجود نام-پدر را نیز می بینیم: نیک پیر وقتی وارد می شود جک باید داخل تخت خوابش که همان کمد لباس است باشد و مادر باید از روبروی در به کناری برود و رویش به سمت دیوار باشد. همچنین وقتی نیک می خواهد خارج شود و رمز خروج را می زند مادر نباید نگاه کند. این قوانین غیر قابل تخطی است و تنبیهات شدیدی در پی دارد به طوری که در جایی از داستان می بینیم که جک نیمه شب از کمد بیرون آمده و بالای سر تخت خواب نیک و مادر که هر دو در خواب هستند می ایستد و نیک بیدار می شود و می خواهد او را بگیرد که مادر مانع می شود و این سبب می شود که نیک او را شدیدا کتک بزند. این ما را به یاد برخی گونه های پستانداران می اندازد که حیوان ماده از فرزندش در مقابل حیوان نر محافظت می کند و حیوان نر نه در جایگاه پدر که در جایگاه دشمن نگریسته می شود. جوی به سختی مراقب جک است که هرگز دست نیک به او نرسد حتی به قیمت کتک خوردنش.

به عقیده نگارنده، اِما دوناف نه تنها به رشد آنتوژنتیک انسان بلکه به رشد فیلوژنتیک نیز نظری داشته است. داستان فیلم، علاوه بر آن که موضوعاتی همچون فیوژن،رشد جنسی، عقده ادیپ، ساختار روان انسان و سه امر واقع،خیالی و نمادین را مطرح می سازد، مراحل گذر انسان را از تک والدی به دو والدی نیز در حوزه دید خود قرار داده است که البته این خود بحثی مفصل را می طلبد.
در سکانس مصاحبه می بینیم که وقتی مجری از جوی می پرسد آیا هرگز پس از تولد جک به این فکر افتادی که از گروگان گیرت خواهش کنی که جک را یک جای دیگر ببرد مثلا در یک بیمارستان رها کند؟جایی که یک نفر پیدایش کند؟ و ادامه می دهد: می دانم این نهایت فداکاریه اما این طور شاید او می توانست یک بچگی عادی داشته باشد؟ پاسخ جوی قابل تامل است. او با اطمینانی که از صدایش پیداست می گوید: او مرا داشت! هر چند که این اطمینان زیاد دوام نمی آورد و پرسش بعدی مجری او را دچار احساس گناه شدیدی می کند که منجر به خودکشی او نیز می شود. مجری پرسید: معلومه که همین طوره. اما آیا این بهترین کار برای او بود؟

پاسخ جوی (او مرا داشت!) اطمینان مادری را نشان می دهد که می داند محیط میانگین قابل انتظار (هارتمن،۱۹۳۹) است برای کودکش. مادری که می داند هر آنچه برای رشد فیزیکی و روانی فرزندش لازم است را می تواند تا حدی فراهم کند و نیازی به کس دیگر نیست به جز این که حداقل های زنده ماندن را در اختیار داشته باشد. در فیلم می بینیم که جوی تنها یک بار در اوایل اسارتش سعی کرده با درپوش سنگ توالت بر سر نیک بکوبد و فرار کند که ناکام مانده و پس از آن دیگر هیچ تلاشی نکرده و تنها زمانی دوباره به فکر فرار می افتد که نیک از بیکاری و بی پولی شکایت می کند و این که شاید دیگر نتواند هزینه های زندگی آنها را بپردازد و زمانی این تهدید جدی می شود که برق اتاق برای یک روز قطع می شود و سرما آنها را در بر می گیرد. در این جا غریزه مادرانه جوی به جوشش در می آید و از ترس جان فرزند و خودش شروع به کشیدن نقشه فرار می کند که در نهایت نیز به نتیجه می رسد.

فیلم وارد داستان پردازی زیادی درباره فرار و وقایع بعدش نمی شود و همچنان نقطه نظر جک را اساس کار خود قرار می دهد چنان که می بینیم وقتی نیک او را به گمان این که مرده داخل قالیچه ای که جوی بدنش را در آن پیچیده عقب وانتش می اندازد و حرکت می کند، جک بر اساس نقشه ای که مادر به او آموخته از روی تکان های قالیچه متوجه می شود که باید قل بخورد و بیرون بیاید و وقتی سرعت ماشین کم شد از آن بیرون بپرد، او تمام این مراحل را در دنیای نمادین خود می داند اما چون هرگز به عمل در نیاورده است، وقتی می خواهد با آن روبرو شود دچار بهت زدگی زیادی می شود. لحظه بیرون آمدن جک از قالیچه و خیره شدنش به آسمان و درختان که تا کنون آنها را تنها رنگهایی در تلویزیون می دانسته، لحظه بیرون پریدن از وانت و پس از آن دویدن به سمت اولین انسان واقعی و در نهایت لحظه ای که نیک او را گرفته و می خواهد به طرف وانت ببرد و التهاب مخاطب که کلمه «کمک» را از زبان جک بشنود، تمامی اینها دشواری روبرو شدن جک با امر واقع را نشان می دهد.
پرداختن فیلم به نقطه نظر جک مانع از آن نمی شود که گاهی به نقطه نظر جوی نیز نگاهی بیاندازد. مخاطب، زنی را می بیند که در اوج جوانی و خواهش، ناچار به قطع علاقه به دنیای بیرون شده است. درحالی که تنها یک دیوار بین او و دنیای بیرون وجود دارد و یا یک پنجره سقفی! او برای زنده ماندن، به ناچار دست از ژوییسانس دیگری بزرگ برداشته و رانه زندگی را در حداقل ممکن ارضاء ساخته است. تدبیر عاقلانه ای در پیش گرفته چرا که: چون بالش پر نیست بسازیم به خشتی!
جوی که می دانسته تمام آنچه را که جک برای زندگی لازم دارد در اختیار دارد، از همان ابتدا سعی کرده تا مجموعه دالهای مورد نیاز جک را در اختیارش بگذارد و ناخودآگاه او را به اندازه کافی و لازم برای آن شرایط شکل دهد. او به درستی می دانسته که رانه ارضاء نشدنی است و اگر جک بداند که امکان ارضاء بیشتر رانه زندگی را خواهد داشت، شرایط اتاق برایش غیر قابل تحمل خواهد بود برای همین دنیا را در همان اتاق و همان دو نفر خلاصه کرده و بقیه را (نیک و افراد داخل تلویزیون) حاصل جادو و رنگ و نقاشی معرفی کرده است. او بدین وسیله از جک به شکلی ستودنی محافظت کرد.

 نکته زیبایی که نویسنده به درستی به آن نگاه انداخته این بود که روبرویی جک را با واقعیت دنیای بیرون در تولد ۵سالگی اش نشان می دهد و این می تواند به نوعی کنایه از حل و فصل عقده ادیپ باشد که اتفاقا آن هم در همین حدود سنی اتفاق می افتد. مادر (یا بخوانید دیگری بزرگ)، که شکل دهنده ناخودآگاه کودک است، زمانی که تصمیم می گیرد نقشه فرار را عملی سازد، ابتدا به کاری مهم دست می یازد: او شروع به تغییر مجموعه دالهای جک می کند و هر آنچه را ساخته است خراب می کند چرا که دیگر جک به آنها نیازی ندارد و اکنون باید با واقعیت بیرونی روبرو شود. و البته جک را می بینیم که به شدت مقاومت می کند و دچار ترس شدیدی می شود. اما مادر تصمیم خود را گرفته و می بینیم که موفق می شود جک را روانه دنیای بیرون کند. و زیبایی داستان در این است که پس از ورود جک به دنیای بیرون (بخوانید مرحله نهفتگی-دوران مدرسه) نقش مادر کم رنگ و کم رنگ تر می شود و علی رغم ترس مادر (مخاطب) از این که جک نتواند با واقعیت ها کنار بیاید، اما جک بسیار زودتر و ساده تر از مادر سازگار می شود. مگر در زندگی واقعی همین گونه نیست که پدر و مادرها بسیار دیرتر از بچه ها با بزرگ شدن آنها کنار می آیند؟

نکته قابل تامل دیگر، آن است که از نظر جک، پدر وجود ندارد و اصولا او هرگز لزومی هم برای آن احساس نکرده است. هر چند که وجود قانون دال پدر را از سوی مادر و نیک می بینیم اما هرگز اشاره ای به پدر واقعی و نمادین نمی شود. تنها پدر خیالی را می بینیم که تصویری غیر عادی و ترسناک از نیک است که باید از آن پرهیخت. از این روی، جک را می بینیم که در دنیای واقعی تمایل/ترسی برای نزدیک شدن به ناپدری جوی دارد و سگ بهانه ای می شود تا به او نزدیک شود. همچنین برخی رفتارهای شبه سایکوتیک در مواجهه با دیگران از او سر می زند که به دلیل کمی سن و امکان تغییر او می تواند به سرعت به دنیای نوروتیک باز گردد و وارد نماد سازی شود که در سکانسی از فیلم می بینیم که روانپزشک به این موضوع اشاره می کند.

در دنیای واقعی اما نیاز جک به پدر و نام-پدر بسیار جدی می شود و می بینیم که به سرعت از مادر فاصله می گیرد و با ناپدری جوی و سگش و پسر همسایه انس می گیرد که این تصور یک پسر عادی را در ذهن مخاطب بالنده می سازد و مخاطب را از افسردگی مادری که هنوز از فیوژن (در هم آمیختگی) با فرزندش رها نشده است غافل می سازد.
اتاق فیلمی است که می توان به آن از زوایای مختلف نگریست و می تواند ایده های نظری بسیاری تولید کند. سپاسگزارم از اِما دوناف و لنی آبراهامسون به خاطر این اثر در خور اندیشه بشری!
مشهد- خردادماه ۱۳۹۵

 

منابعی برای مطالعه بیشتر
لاکان، ژاک (۱۹۷۴). تلویزیون. ترجمه: هوشنگ گیلیاردی، بیژن حكمت ، حسن مكارمی، نادر آقاخانی ، فؤاد صابران ، مینو عشقی ، اکبر پویان فر ، ولانتین شائولی ، شیوا فروزان . (۱۳۹۰). تهران. رخ داد نو.
موللی، کرامت.(۱۳۹۱). مبانی روان کاوی فروید-لکان. تهران. نشر نی.
Hartmann , H. (1939) . Psycho-Analysis and the concept of mental health. International Journal of Psycho-Analysis, 20, 308–۳۲۱ .
https://en.wikipedia.org/wiki/Brie_Larson

 

 

دیدگاه کاربران
ارسال دیدگاه